دو سه شبِ پیش خیلی تصادفی، برنامه یِ ماه عسل را می دیدم.با اینکه احسان علیخانی از دوستانِ نزدیک و صمیمیِ من است لیک به دیدنِ برنامه هایی از این دست کاملاً بی علاقه ام ولی، ماهِ عسلِ چند شب پیش فرقی اساسی داشت.مهمان هایِ برنامه یِ احسان دو بانویی بودند که مَعَ الاَسَف قربانیِ سَبوعیتِ نادانانِ بیمارِ اسیدپاشی واقع شده بودند و بدان سبب شمایلِ زیبایشان از کف رفته بود و چنین که به نظر می رسید به دست نخواهد آمد.

احسان با همیشه فرق داشت و چون خوب می شناسمش هر لحظه منتظر بودم تا عنان از کف دهد و هزار فحشِ آبدار به جماعتی بگوید که چنین می کنند.

دیدنِ آمنه و بانویی که پدر شوهرِ سابقش این تقدیر را برایش رقم زده بودند راستی درد آور بود،ولی عَجَبا از روحیّه یِ آنان و عَجَبا از آمنه که در لحظه یِ آخر می داند ، این کار وَلو در قصاص که حقّ است و راست، لیک با فطرتش نمی خواند و گناهکار را می بخشد و از قصاص در می گذرد تا دیگری چون او نابینا نگردد چرا که می داند تاریکی چه عذابی است و هیچ کس را یارایِ تابِ آن نیست.

بر سرِمان چه آمده؟ این قومِ پُرمُدعّا که جهان را می خواهد راهبری کند و به هر کس در هر کجا امر و نهی می کند و یاوه هایِ فراوان از پشتِ هزاران ساله می بافد و جَفنگیاتی از تمدنِ بزرگ می گوید و آن یکی می خواست گفتگویِ تمدن ها داشته باشد و آن دیگری وِری می زند که هنر نزدِ ایرانیان است و بس.راستی چنین هنری ما را بسیار بلند آوازه تر می کند تا تابلوهایِ احصایی و هیچ های تناولی و فیلم هایِ کیارستمی.

برنامه یِ ماهِ عسلِ چند شب پیش آیینه یِ تمام نمایی از بیماری هایِ پنهانِ ما ایرانی هاست. باید به پزشک مراجعه کنیم دسته جمعی. حتّا این تمدنِ بزرگ! هم نیازمندِ پزشک و سُخنورانِ پُر مدعا نیز محتاجِ روانپزشک اند تا از توهّم گل و بلبلی بدر آیند. این ماییم.تمام قد.