پسرِ نازم، صدرا
گفتگو ندارد که شب با آن چادرِ اطلسیِ شبقی که بر سرِ خورشید خانوم می اندازد و چشمکِ ستاره هایی که به دیده یِ تو می زنند، حالِ عاشقانه تری دارد. هیچ بعید نیست آن که این همه نیکوییِ شب را مهیّا کرده، تو را نیز در شبانگاهی اساطیری، در هم آواییِ شبگیر و شب تاب و جیرجیرک، در میانه یِ هزار راز و رمزِ وهم انگیزِ پُر سکوت به من ارزانی داشته باشد.
بی هیچ حرفی تو و همراهانِ چون بهارت جلوه گر شدید تا به این همه صورتِ زیبا معنا ببخشید و شب را برایِ همه یِ عاشقان تابلویِ بی بدیلی سازید که در اُفقِ نگاهمان جاودانه شود.پس چرا هِی به دنبالِ هزار برهان و دلیل بگردیم برایِ خدا؟
به تو نگاه می کنم و تو را به ضیافتِ بی منتهایِ آیینه دعوت می کنم تا از خودت که عصاره یِ تمام جاودانگی هایِ دنیایی دریابی چه خدایی داریم. بی مثال، بی حرف ، پر
عشق و بی کران از هر چه بی نهایتی.
جُز این مگر می تواند باشد؟مگر کسی را بدان پایه مهر و بزرگی هست گه نغمه ای ساز کند ابدی و عاشقانه و در دستانِ ما بگذارد و نامش را صدرا بگذاریم؟
پس اگر شب حضور اوست،این همه ترس و نگرانی چرا؟شب که ضیافتِ پُر عشقِ ماست.نه آن که خُنکایِ شب تو را می آساید و خواب به چشمانت می آورد تا بی هیچ دغدغه از آدابِ روز به اویی بیاندیشی که چون تویی را به من داده.اویی که عشق است و بدان پسرم در همه یِ زندگی هیچ کاری، هیچ کاری خوش تر از فکر کردن به عشق و عاشق و معشوق نیست و خدایی که مرا و تو را و خواهران و مادرت را در کنارِ هم آسوده قرار داده از هر عاشقی که در قصه ها آمده عاشق تر است.تو را دوست دارد و هیچ کار ندارد جُز آن که به تو بیاندیشد و گاه که ناغافل زمین می خوری و دردی بر تو می رسد او نیز همراهِ تو آرام اشکی می ریزد، چرا که از تو و خواهرانت عزیز تر ندارد.تو خواهران و همه یِ برادران و خواهرانِ این جهان، به هر رنگ و زبان و دین برایِ او دوستانی ابدی اند که جُز به خوشی شان نمی اندیشد.
پس دیگر چه جای فکر و خیال. شب را دل قرص از عشقِ او بخواب و به او بیاندیش و و اگر لبخندی زدی او نیز دلخوش از تو شادمانه صبح را به استقبالِ تو خواهد فرستاد.پس تا لبخندِ خورشیدِ فردا، شب به خیر پسرم.