درباره نویسنده
حامد عنقا
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • حامد عنقا
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • نامه به فرزندم 2
  • بهار؟!
  • حال من، حال گل
  • شب
  • جمله حاجات مرا هم بده
  • روزهای برفی
  • ۱۳٩٠/۸/٢٥
  • نامه به فرزندم
  • به شوق شوق نامه
  • اتفاق ویژه - مرگِ پدرِ اپل و نوبل ادبیات
  • مهرِ مهر ماه
  • ۱۳٩٠/٦/۳٠
  • نوای فطر در خانه ی پدری
  • ما چرا ما شدیم؟ 3 / مصدق و ما
  • در آغوش فسق؟!
  • میلادی دگر بی رفیقان راه
  • ما چرا ما شدیم؟ 2
  • ما چرا ما شدیم؟
  • تشکر و عذر
  • سلام دوباره؟؟
  • 2
  • .......... و 1
  • قاصد روزان ابری....
  • شروع دوباره
  • سادگی منو ببخش مهدی اباسلط
  • ۱۳۸۸/٥/۱۱
  • اسماعیل فصیح حمید مصدق و خاطره ی نوجوانی من
  • محسن نامجو و حکم دادگاه
  • چشم باد
  • ۱۳۸۸/٤/۱۳
کلمات کلیدی مطالب
  • حامد عنقا (٢٦)
  • هنر (٩)
  • مشاهدات (٧)
  • خاطرات (٥)
  • روز برفی (٢)
  • مهدی اباسلط (٢)
  • امیر اشرفی (۱)
  • شوق نامه (۱)
  • محمد رضا درویشی (۱)
  • نردبام آسمان (۱)
  • سریال تاریخی (۱)
  • مهدی ابسلط (۱)
  • قلب یخی (۱)
  • شهروند امروز (۱)
  • نامه (۱)
  • مصدق (۱)
  • عید فطر (۱)
  • ماه عسل (۱)
  • محمد صالح علا (۱)
  • احسان علیخانی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • آبان ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



روزهای کاغذی من
روزنوشت های حامد عنقا از فرهنگ وهنر
نامه به فرزندم 2
نویسنده: حامد عنقا - ۱۳٩۱/۱/٢۸

پسرِ نازم، صدرا

گفتگو ندارد که شب با آن چادرِ اطلسیِ شبقی که بر سرِ خورشید خانوم می اندازد و چشمکِ ستاره هایی که به دیده یِ تو می زنند، حالِ عاشقانه تری دارد. هیچ بعید نیست آن که این همه نیکوییِ شب را مهیّا کرده، تو را نیز در شبانگاهی اساطیری، در هم آواییِ شبگیر و شب تاب و جیرجیرک، در میانه یِ هزار راز و رمزِ وهم انگیزِ پُر سکوت به من ارزانی داشته باشد.

بی هیچ حرفی تو و همراهانِ چون بهارت جلوه گر شدید تا به این همه صورتِ زیبا معنا ببخشید و شب را برایِ همه یِ عاشقان تابلویِ بی بدیلی سازید که در اُفقِ نگاهمان جاودانه شود.پس چرا هِی به دنبالِ هزار برهان و دلیل بگردیم برایِ خدا؟

به تو نگاه می کنم و تو را به ضیافتِ بی منتهایِ آیینه دعوت می کنم تا از خودت که عصاره یِ تمام جاودانگی هایِ دنیایی  دریابی چه خدایی داریم. بی مثال، بی حرف ، پر
عشق و بی کران از هر چه بی نهایتی.

جُز این مگر می تواند باشد؟مگر کسی را بدان پایه مهر و بزرگی هست گه نغمه ای ساز کند ابدی و عاشقانه و در دستانِ ما بگذارد و نامش را صدرا بگذاریم؟

پس اگر شب حضور اوست،این همه ترس و نگرانی چرا؟شب که ضیافتِ پُر عشقِ ماست.نه آن که خُنکایِ شب تو را می آساید و خواب به چشمانت می آورد تا بی هیچ دغدغه از آدابِ روز به اویی بیاندیشی که چون تویی را به من داده.اویی که عشق است و بدان پسرم در همه یِ زندگی هیچ کاری، هیچ کاری خوش تر از فکر کردن به عشق و عاشق و معشوق نیست و خدایی که مرا و تو را و خواهران و مادرت را در کنارِ هم آسوده قرار داده از هر عاشقی که در قصه ها آمده عاشق تر است.تو را دوست دارد و هیچ کار ندارد جُز آن که به تو بیاندیشد و گاه که ناغافل زمین می خوری و دردی بر تو می رسد او نیز همراهِ تو آرام اشکی می ریزد، چرا که از تو و خواهرانت عزیز تر ندارد.تو خواهران و همه یِ برادران و خواهرانِ این جهان، به هر رنگ و زبان و دین برایِ او دوستانی ابدی اند که جُز به خوشی شان نمی اندیشد.

پس دیگر چه جای فکر و خیال. شب را دل قرص از عشقِ او بخواب و به او بیاندیش و و اگر لبخندی زدی او نیز دلخوش از تو شادمانه صبح را به استقبالِ تو خواهد فرستاد.پس تا لبخندِ خورشیدِ فردا، شب به خیر پسرم.

نظرات ()



بهار؟!
نویسنده: حامد عنقا - ۱۳٩٠/۱٢/٢٩

هنوز این سویِ عالم زمستان است.هنوز سیر ها از نشیمن کشیده نشده.حوض آبی را کسی رنگ نزده و ماهی ها را چشمی نمانده تا دستِ بی رحمِ کلاغ را ببیند و زیرِ لجن بِچِپَند.راستی این جا هر چند جمهوری سرماست ولی کلاغ هایش همچنان ماهی می گیرند به نوک و ماهی ها در لجن وعده می گذارند عاشقانه.

در این زمستانی که من دارم، چشم ها به باران رفاقتی قدیمی دارند و دست ها ، سردیِ خداحافظی را می شناسند و با غم، بچه محلِ قدیمند.بهار این جا همان کسی است که رفته و هیچ وقت نمیاد و ننه سرما سال هاست به خواستگاریِ عمو نوروز جواب نه گفته و گردنبندِ مرواریدش را پاره کرده و ما را در یخبندانِ غروب هایِ بی سحر پابند کرده.

من و من هایی چون من به این سوز و لرز اُخت شده ایم. اهلیِ این زمستانیم و از بوران و تگرگش خاطره ها می سازیم و چه بسا بهار با ما همان کند که با مرد چاه کن می کند بازار عطر فروش ها، لیک در دفتر چه یِ ذهنِ یخ زده مان از بهار خبرهایی داریم و می دانیم چه حالِ خوبی است.اگر برایِ خود نداریمش برایِ دوستان که آرزویش را داریم. پس دورباد شما را از این سویِ عالم که ماییم و سمتِ شما پر بهار باد.

باقی بقایتان

نظرات ()



حال من، حال گل
نویسنده: حامد عنقا - ۱۳٩٠/۱٢/۱۸

1- هیچ میلی نه به نوشتن می رود نه دستی به کاری.این روزها واژه ها رام نیستند. شلتاق می کنند و در بندِ من نمی اُفتند. شاید این سان خوش تر است. روزی پیشتر گوشه ای نوشتم :

نه مرگ به پابوسِ خستگیِ من آید / و نه عشق از دلبستگی هایِ من خلاص شود.

یا حضرتِ عشق ادرکنی.

2- دوستی احوالی پرسید. نگاهی کردم. چه بگویم. خدا رحمت کند قیصر امین پور را ، او گفت:

گفت احوالت چطور است

گفتمش عالیست

مثلِ حالِ گل

حالِ گل در چنگِ چنگیزِ مغول.

اگر از احوالِ ما خواستارید ما نیز چنینیم.

باقی بقاییتان.

نظرات ()



شب
نویسنده: حامد عنقا - ۱۳٩٠/۱۱/۳

برایِ علی جلیلوند

سپاس از محمد صالح علا ِ عزیز

 

 

تاریک بود و برف غوغا کرده بود.زیرِ نورِ چراغِ سرِ گذر، هر قرصِ برف چون بلوری رقصان، دست اَفشان و طَنّاز در آغوش کوچه می غُنود.سرما آن قدر که دستانم را می لرزاند بر تنم نمی نشست.در به در کوچه هایِ یخ زده که باشی لابد در دلت آتشی نهاده اند که هزاران ننه سرما را به عزایِ پدرش می نشاند.نه غمی بر چهره دارم و نه شوریدگی عنان گسیخته.لیک سیمایم به مستانِ دوره گردی می ماند که می داند در پیِ چه است ولی گُنگ به تماشا ایستاده  و لام تا کام نمی گوید. به خمِ کوچه نرسیده ام که شوریده ای یله داده به دیواری سرد دست بر گُلِ آتش گرفته و زیرِ لب می خواند :

امشب تمامِ عاشقان را دست به سر کن

یک امشبی با من بمان با من سحر کن(1)

بر جا می مانم.سرم داغ می شود.می نشینم.گویی نغمه بر تنم زده است.لبم باز نمی شود انگار.همین.نگاه می کنم.فقط نگاه می کنم.برف ها نمی رقصند و بر تَنَم نِشسته و نَشسته گویی اشک می شوند و بر زِبری کُتَم جاری.مردِ شوریده لبخند می زند.او می داند. من نگاه می کنم واو می خواند:

گل هایِ شمعدانی همه شکلِ تو هستند

رنگین کمان را بر سرِ زلفِ تو بستند

تا طاقِ ابرویِ بتِ من تا به تا شد

دُردی کشان پیمانه ها شان را شکستند......

می خواهم بخوانم.نمی توانم.برف آب می شود در هُرمِ نگاهم.

----------------------------

1) ترانه یِ محمد صالح علا

نظرات ()



جمله حاجات مرا هم بده
نویسنده: حامد عنقا - ۱۳٩٠/۱٠/۱٢

این شعر را با صدایِ مرد با صفایِ آذربایجانی، استاد کریمخانی شنیدید. با موسیقی علی کهن دیریِ با صفا. این روزها مُدام با آن دمخورم و در روزِ میلاد موسی بن جعفر چه چیزی بهتر از این شعر.خود بهتر از من دانید

آمدم ای شاه ، پناهم بده خط امانی ز گناهم بده

ای حَرمَت ملجأ درماندگان دور مران از در و ، راهم بده

ای گل بی خار گلستان عشق قرب مکانی چو گیاهم بده

لایق وصل تو که من نیستم اِذن به یک لحظه نگاهم بده

ای که حَریمت به مَثَل کهرباست شوق وسبک خیزی کاهم بده

تاکه ز عشق تو گدازم چو شمع گرمی جان سوز به آهم بده

لشگرشیطان به کمین من است بی کسم ای، شاه پناهم بده

از صف مژگان نگهی کن به من با نظری ، یار و سپاهم بده

در شب اول که به قبرم نهند نور بدان شام سیاهم بده

ای که عطا بخش همه عالمی جمله ی حاجات مرا هم بده

ان شاء الله.

نظرات ()



روزهای برفی
نویسنده: حامد عنقا - ۱۳٩٠/۸/٢۸

نگاهت کردم.گفتی برف می آید ومن به یادِ روزی بودم که گوش به رادیو داشتم تا صدایی عبوس مرا خبری دهد و مدرسه را تعطیل کند. حالِ خوشِ کُرسی و خاکِ ذغال و مادر بزرگ و نگرانیِ پشتِ بامی که مدام نگرانش بود بویِ سَماور و حَلیمِ گرمِ صبح. بویِ اینها که می آید  و تو به من می گویی یادت هست؟ یادت هست، صبح ها که سَر از زیرِ لحاف بیرون می آوردی و خود را پُشتِ پنجره می رساندی تا از حجمِ سپیدیِ باغچه بفهمی آیا امروز تعطیل است یا نه و تو پیش از آن اطلاعیّه یِ جذّابِ آموزش و پرورش به درختِ آلبالویِ باغچه نگاه می کردی که سال ها قبل زهره کاشته بود در کودکی و خَم بودنِ شاخه اش بهترین عَیار برایِ روزِ تعطیلِ برفی.

نگاهت کردم. تو گفتی برف که می آید پرِ پرندگان گرم است. من باز نگاهت کردم. به یاد نادر مرده اُفتادم. عمه کوچیکه که هفته ای هفت بار کتابش را به پُشت بام می انداخت و تو باید برایش می آوردی، همان که نمی دانست عصرها کجا برود تا حوصله اش باز شود.با خودم می گویم یادت هست که در نهایتِ بی سلیقه گی آدم برفی می ساخت و این آدمک برفی اصلاً شبیهِ آدم برفیِ تو کارتون ها نبود. یادت هست اسکروچ و روزهایِ برفی را. هایِ دهان و ابری که در برابرِ چشمانت می ایستاد و سال ها بعد با زمستانِ اخوان آن روزها دوره می شد و زمزمه یِ - هوا دلگیر / در ها بسته ، سر ها در گریبان.....

با خودم می گویم روزهایِ برفی جُز اسکروچ و سرود کریسمس  چیز دیگری هم داشت. یاد دختر کبریت فروش می اُفتم. یاد انشایِ کودکیِ پدرم که داستانِ هانس کریستین اندرسن را در کلاسِ کودکی هایش خوانده و اشکی گرفته. یاد کارتونی عروسکی و آخرِ قصه که همه یِ کبریت ها را آتش می زد و در آن ها مادرش را می دید. راستی مادرم کجاست؟ چقدر با مادرم برف بازی نکردم؟شاید تمامِ عمر و اصلاً مهم نیست. می توانم با صهبا برف بازی کنم .شاید برایِ او مهم باشد.

 راستی یادم نیست که تا کُجا ها می توانستم رویِ زمین سُر بخورم و تا کجا ها لباسم گِلی می شد تا مادر بزرگم با آن ماشین لباسشوییِ به قولِ خودش دستی آن ها را بشوید.

باز دختر کبریت فروش به خاطرم می آید. دستانش سرد است و تنش می لرزد. تو در اُتاقِ گرم نشسته ای، از پشتِ پنجره آن سویِ خیابان را نگاه کن. آن جا ایستاده است. به برف که نگاه می کنی و شکر نعمت می کنی و خاطره بازی سُراغت می آید کمی شیشه را باز کن و یا برو کبریتی و یا فالی از او بخر. شاید که شبِ برفی او کمتر به لَرز نشیند. راستی یادت هست که صبح دختر کبریت فروش را یافتند؟ خفته در آغوشِ خاطراتِ مادرش. یادت هست. گفتی وقتی برف می بارد تنِ پرندگان گرم است ومن از پشتِ پنجره دیدم که دخترکِ کبریت فروش سرِ چهارراه در میانه یِ  التماسِ میانِ دو چراغِ قرمز تن اش می لرزد.

روزهایِ برفی مرا به دوردست ها می برد ولی نه آن قدر دور که دستانِ سرما زده یِ کودکِ زیرِ پُل را که در طلبِ مشتری ایستاده نبینم و همسایه ای که غمِ نم زدنِ سقف بالایِ سرش او را به روزهایِ خوشِ برفی نمی رساند.

روزِ برفی مرا خوش است لیک بغضی گره می خورد در گلویم و آتشی زیرِ پوستم که یخ آرامش نمی کند.بماند تا روزگاری این حرف.

نظرات ()



 
نویسنده: حامد عنقا - ۱۳٩٠/۸/٢٥

ما کو ولی الا علی ( سلام الله علیه)

 

جز اسدالله در این بیشه نیست

غیر علی هیچ در ایندیشه نیست

نظرات ()



نامه به فرزندم
نویسنده: حامد عنقا - ۱۳٩٠/۸/۱٤

پریزادِ عزیزم

تو با شادمانیِ بی دلیلت به پدرت می گویی که هنوز می توان بی هیچ بهانه ای عاشق هم باشیم.با تو و خواهران و برادرت دنیا برایِ من جایِ زیبایی شد.از آن دلزدگی هایی که بر من غالب بود گریختم و تو را در آغوش گرفتم و آوازی که می خوانی با آن که شعرش را نمی فهمم به من نوید می دهد شادی می تواند به همین سادگی ها در ما جاری شود.

برای من که تلخ را چشیده ام چه آرزویی از این بالا تر که همه ی شِکَر های جهان را برایِ تو و برادر و خواهرانت بخواهم.شِکَر امّا در شهر گِران است و بر درِ هر مغازه ای به دست نمی آید ولی من تو را خواهم گفت کُجا می توان یافت و شادی را بی سبب تجربه کرد چنان که شاملو گفت.

حال که برایت می نویسم تو با آن صورت سپید و موهایِ مواّج ات در خوابی و من دور از تو گوش به آوازِ پرنده هایی بَستم که صبحگاه به تسبیحِ خدا مشغولند.صدایِ آب می آید و من وقتی  کنارِ سبزه باشم و این ها آرامم کند به تو و دیبا و صدرا و صهبا می اندیشم و همین یعنی خوشبختی.

به تو اندیشیدن یعنی به خوبی ها فکر کردن . یعنی به راهی برویم که می توانیم در کنارِ هم خوب باشیم و از هم بگوییم و همین زبانمان راشیرین کند هنگامی از یکدیگر می گوییم. آیا این شِکَر نیست؟می بینی می شود این را در خود ضرب کرد و به توان رساند و همه یِ شکر ها را برایِ خود داشت.

آرام که می شوی می خوابی و من از دیدنِ تو که در آرامشی آرام می شوم.لَبَم به گونه هایِ تو نزدیک می شود و تو را ستایش می کند و خالق تو را . از درخت، زندگی می آموزم و از رود تلاش . از قناری شعر یاد می گیرم و شعر هم که شکر است. شعر یعنی همه یِ آن چه را که دگران ندارند و  تو داری و همین هم شکراست. وقتی تو همه یِ این ها را داشته باشی شادی و من هم با شادی تو. پس تو هم برایِ من شکری و من هم برایِ تو.

دختر نازم

برایِ آن که همه یِ شادی ها با ما باشد و همه یِ شکر ها هم، چرا تنها در گوشه ای بمانم وقتی که می توانم در این میانه شِکَر هایِ دیگران را به شِکَرهایِ خود علاوه نمایم .دیگران هم وقتی که با تو باشند شِکَر دارند و تو نیز شیرین تر و شا دتر و این شِکَر را شُکری دو صد چندان می طلبد.

پس همان طور که من به تو می اندیشم و شاد می شوم تو نیز به مردم فکر کن و شاد شو. مردمی که ممکن است تلخ باشند و مثلِ من دختری چون تو را نداشه باشند تا شاد شوند پس باید دید چه چیز آن ها را شاد می کند. شاید هرکدام از ما بتوانیم تلخی را از او بگیریم و شیرین اش کنیم و او که شیرین شود به ما آرامش می دهد و این آرامش همان شِکَریست که می خواهیم.می بینی دخترم چقدر می توان در این دنیا شِکَر یافت.

تو حرفی بلد می شوی و به من می گویی و من شاد می شوم.تو از شادی من شاد می شوی و ما چند نفر که شاد هستیم می توانیم بقیه را نیز شاد کنیم و به آن ها کمک کنیم تا از تلخی بِبُرَّند و شیرین شوند. گاه با همان آواز و شعر . گاه با همراهی و مِهر.این جور که شود تا دلت بخواهد شِکَر داریم. این راز بزرگی است که هر کس بداند شاد است پس زود برو به صهبا و دیبا و صدرا بگو که آن ها هم از شِکَر لبریز شوند و دست هایِ کوچکِ شان را برایِ سپاس از صاحبِ هر چه شکر به آسمان بلند کنند.پدر دوستت دارد به اندازه یِ همه یِ شِکر های جهان و حتا بیشتر.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »